زخـم کهنــه سـرباز کــرد..
۱۳۹۳/۰۷/۲۵ | نوشته ‌شده توسط حسیـن مختــاری | ( )

درود به همه اهالی محترم روستای چل‌رود ؛ چه آنهایی که از این دریچه سلام ما را می شنوند و چه آنهایی که با دنیای مجازی میانه ای ندارند.

مطلبی که امروز میخواهیم به چالش بکشیم درد کهنه ای است که سالهاست قلب مردان و زنان ما را پر کرده و به عللی توان بیان آن را ندارند. دو مطلب اساسی و ریشه دار مربوط به وطن عزیزمان چل رود ؛ یکی مسن تر و دیگری جوان تر کـــه هر دو اینهــا غیرت و تمامیت اراضی این روستا را نشانه رفته اند و چون خاری در چشمانمان جلوه می کنند.

نوشتــار اول مربوط به مـراتع چل‌رود است که به سبب بی کفایتی و تعلل عده ای به دست بیگانه افتاده و سالهاست که علیرغم داشتن حتی یک دانه گوسفند مبادرت به اجاره مرتع روستای چل رود می نماید. براساس گفته افراد با اطلاع روستا در گذشته به سبب پاره مناسبات و روابط، بخشی از مراتع چل رود به نام آقای مختار ثقفی ساکن روستای سراسب جهت بهره برداری در قالب چرای دام پروانه صادر شده است و پس از درگذشت ایشان نیز فرزندانشان ادامه دهنده راه پدر بودند!!! سوالی که اینجا مطــرح می شود این است کــه نخست چـــرا گـــذشتگان اجازه چنین عملـــی دادند؟؟ دوم اینکـه چــــرا بعد از فوت آقای مختار ثقفی تحقیقی در خصوص چگونه و شرایط استفاده از مراتع توسط شخص ثالث صورت نگرفته و اگر گرفته چرا به اطلاع عموم نرسیده است؟ با احترام به تمام تلاشهای صورت گرفته در خصــــوص بازپس گیــری این مراتع، از دید من باید تلاش شـورا و مردم در جهت خلــــع یــد آقای ثقفی از مراتع چـل رود با شتاب بیشتری صــورت گیرد و نیز راهکار ارائه شــده در قـــالب تشکیل تعــــاونی دامــــدران روستـــای چل رود که اهــرمی برای اعمال فشار به سازمان مراتع و جنگلداری برای لغو پروانه چرای نامبرده می باشد، باید با سرعتی بیش از این اجرایی شود و در این خصوص همیاری تک تک مـا همولایتی های عزیز موثر خواهد بود.

نوشتــار دوم در خصوص معدن چل‌رود است که سالیان دراز تامین کننده سوخت مردم این روستا بوده و با ورود نفت بعنوان سوخت جایگزین به دست فراموشی سپرده شد و از دهه 70 تا کنون مورد بهره برداری صنعتی توسط شرکتهای مختلف قرار گرفته و به تازگی توسط شرکت مجتمع معدنی کانسار مینای اسپادانا که دفتر آن در اصفهان!!! می باشد مورد بهره برداری قرار می گیرد. معدن دارای یکصد هزار تن ذخیره ذغال سنگ می باشد که در حال حاضر قابلیت بهره برداری از چهل هزار تن آن فراهم می باشد. زغال سنگ معدن چل رود دارای کک شو می باشد که مصرف عمده آن در کارخانجات ذوب آهن مانند فواد مبارکه اصفهان و... می باشد. این معدن با ظرفیتی این چنینی در قلب روستای ما می درخشد و همگان به اهمیت و سود آوری آن اندیشده اند الا مــا اهالی چل رود. معدنی که جان بسیار از هم ولایتی های ما را گرفته است و این تنها یادگار ما از این همه نعمت بیکران است.

نگــــاه هــوشمندانه و عاقلانه به دو موضوع بیانگر این مطلب است که می توان از ظرفیت های بکر این روستا برای تامین بودجه روستا استفاده نمود و این همه مشقت را جهت دریافت سرانه تحمل ننمود. فقط مطلب مهم اینجاست که اموری این چنین نیاز به تلاش و همت همگانی دارد و در مقام حرف و کلام ساده جلوه می نماید. اما در بطن کار مشکلات فراوانی خفته است. ان شاالله با تلاش مردم و شورای محـل گام بزرگی هم برای حال و هم برای آینده این روستا برداشته شود.

همــه مــا مدیون ذره ذره خــاک دیارمــان هستیم. جــای که در آن رشــــد کـرده و بالیــدیم و نیاکــان ما از هـــزاران سال قبل پاســـدار این آب و خـــاک بودند و اکنـون بر ما تکلیف است حفظ نامــوس و خـــاک و وطنمــان.



:: موضوعات مرتبط: اخبــــــــار روستــا، چـــالش نامـــــــه، دل نوشتـــــه هــا، پـرسمــــــــــــــان
دعـــای پدر و مادر
۱۳۹۳/۰۵/۲۹ | نوشته ‌شده توسط محمـد جمشیدی | ( )

هارش ته برار چی بار دارنی میل ، سوی کدوم دیار دارنی

عشـــق چه کسیــره دل دکـردی ته مهر کدومتا یار دارنی

از عشــــــــــق علـــــی و ونـه وچـون آبـرو و اعتبــار دارنی

هرگز نوونه جهنم تجا تا عشـق این هشت و چهـار دارنی

تـه هـــر چی دارنی دنیا و عقبی از دعـای پر و مار دارنی

نـور ییـــی و از دیـار نوری به به چــــی ایل و تبــــار دارنی

شعــر: حاج قاسم ابراهیمی نوری



:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا
باز امشب عشق تنها میشود
۱۳۹۲/۰۵/۰۶ | نوشته ‌شده توسط محمـد جمشیدی | ( )



دل را ز شــرار عشــق ســوزاند علی

یک عمـر غـریب شـهر خود ماند علی


وقتـی که شکـافت فـرق او در محراب

گفتنــد مگــر نمــاز می خــواند علـی





:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا
کــــــــــاش...
۱۳۹۲/۰۱/۱۷ | نوشته ‌شده توسط محمـد جمشیدی | ( )

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند. قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...

 تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند. قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود. من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد. قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

 قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...

 چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...

 آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا ...

بلده نور - بلده - مازندران - شهرستان نور - چل رود - روستای - جنوب مازندران - یوش



:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا
بهار چل رود بي بهار نشود
۱۳۹۱/۱۲/۱۹ | نوشته ‌شده توسط حسیـن مختــاری | ( )

سلامي پر از ارمغان سلامتي براي دوستداران چل رود زيبا. سلام به گرمي آفتاب تازه جان گرفته اسفند ماه. بوي بهار مي آيد. بوي سرزندگي و نشاط و باز جلوه قدرت حق تعالي است بي چون و چرا. گوش فرا دهيد تا بشنويد صداي قدمهاي مبارك بهار را. گامهاي آرام بر روي برف زمستان .

زمستان خسته از توقف. ايستادني سه ماهه با قدرت سرما و سوز باد. بهار آرام و پاورچين دارد سفره زمستان را جمع مي كند و آن را به سفري 9 ماهه مي فرستد. 9 ماه كه در آن هويت ها شكل مي گيرد ...الغرض زمستان مي رود و بهار مي آيد با سينه اي ستبر ، دف زنان و هلهله كنان. واي كه چه غوغايی است اينجا. شكوفه هاي سپيد و نارنجي، بازي نسيم و برگ نو و شكوفه ها و صداي نرم پاي آب در مسير پاك نشده رودخانه ها.. پرندگاني كه مست از بوي بهار به اين طرف و آنطرف مي روند شاخه جمع مي كنند و لانه مي سازند ؛ بهار مي آيد. روزگار كارش را به درستي انجام مي دهد. بهاري نديديم كه شكوفه نداشته باشد بهاري نديديم كه صداي غرش ابر و باران پر طراوت نداشته باشد و بهاري نديدم كه بهار نباشد. تا اينجا بهار خوبي را در حق من و تو  فرزند پاك چل رود تمام كرده است. اما.....

 اما ما چه مي كنيم در اين نو شدن، در اين از خواب بيدار شدن، در اين رها شدن از بند سرماي  زمستان و پناه آوردن به گرماي زندگي بخش بهار؛ و چه مي كنيم اول در حق قلبمان و بعد در حق خاك پاك چل رود.

واي كه چه كرديم با آن همه سرسبزي. واي كه چه شد آن همه كشاورز بيل به دوش و مادران سماور به سر. چه شد ورزا و اسب و قاطر. چه مي شود اگـر همتي كنيم و زمينهامان را آباد كنيم. چه مي شود اگر افق نگاهمان دگر زمين هاي خشك شده و بدون زراعت تپه سر و عوار و ونّا و... نباشد.

نقدي است منصفانه اول به خودم و بعد به همه آنهاي كه روزگار را سخت گرفته اند. مگر نه اينكه روستا با طبيعت روستا مي شود مگر جز اين است كه صبح روستا بايد پر باشد از صداي گاو و گوسفند... پس چه مي كنيم ما با اين همه ادعا. بچه هاي شهر نشين و متمدن كمي همت مي خواهد كمي بايد از تن آسايي خارج شويم و به فرياد روستا برسيم به صداي زجه ی شاخه هاي شكسته و زمين هاي شخم نخورده ، به صداي ناله ی جوي هاي تميز نشده و صداي خشم آب هــراز كه ديگر راه رفتش بسته شده گوش فرا دهيم و عبرت بگيريم.

دو پيشنهاد :

1. بستر رودخانه جاي مناسبي براي كاشت درختان تبريزی می باشد كه از چند نظر شایسته اهميت است. اول اينكه اين درختان نياز مبرم به آب دارند و از آنجايي ما سرمان شلوغ است!!!!!!؟ و فرصت رسيدگي به آنها را نداريم طبيعت خود نگهبان آنهاست و دوم اينكه طول رودخانه بسيار زياد است و تعداد درختي كه كاشته مي شود هم نماي زييايی به آن مي دهد و هم از نظر اقتصادي براي روستا بصرفه است. نگران بهره برداري غير مجاز نباشيد وقفش مي كنيم.

2. همه عاشقان چل رود كه اكنون در شهر ها زندگي مي كند تا حدودي دستشان به دهنشان مي رسد و مي توانند حتي يك بره يا گوسفند هم كه شده خريداري كنند. با يك جمع و ضرب ساده و با در نظر گرفتن جمعيت خانواري روستا مي بينيد كه روستا داراي گله بزرگي از گوسفندان مي شود كه اين هم براي خودش فوائدي دارد اول آنكه گذشته زيباي چل رود دوباره زنده مي شود دوم اينكه كه مراتع كوهستاني روستا به تاراج گوسفندان ده همسايه نمي رود؛ و سوم اينکه بعد از گذشت چند سال هر خانواري داراي چند بره يا گوسفند است و مهمتر از همه اينكه اشتغال زايي براي حداقل دو نفر از جوانان روستا خواهد شد.

راه دور نيست ، فرصت هست. همتي بايد تا آباد شود تن خسته پر اميـــد.



:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا
چکــامه ای در وصف روستا
۱۳۹۱/۱۲/۰۸ | نوشته ‌شده توسط محمـد جمشیدی | ( )

روستـایی می شناســم در میــان کـــوه نور

مــردمــــان با مــحبت دارد و سنــگ صبــــور

او میــــان کــوه البـــرز خـــودنمـایی می کند

هــرکه باشد اهل دل ، او  دلــربایی می کند

نام آن چـل رود باشـد خــاندانش شهـــر نـور

مــأمــن مـــــــــــردان دانا و زنـان پرغــــــــرور

در میـــانش باصفـــا مـردم ، همه اهل تلاش

با خـــدا اهل نمـــاز ، دنبـال امـــرار معـــــاش

گـر بیایی روستای چل رود و تماشایی کنــی

همــرهت گــــردد هزاران خاطـــــرات ماندنی

یالیغلــــــد و منبـــــرا و نازر و تپـه ســـــــــری

اسب تخته ، اوعـــرو ، زرکن همــه جا دیدنی

دریوک زیبــــــــا نگیــــــن مـــــــــرتع ناذر بـود

همچـــو این دریاچــه درجایی کم و کمتر بـود

اعظمـــــــی دارد تمنـــــا از خــدای عـــالمین

رحــــم وا دارد همـــی بر مـردم این سـرزمین


شعـــر زیبا سروده ی آقای جعفــر اعظمـی ؛ معلـم خوب و مهربان روستای چل رود

... درود و سپاس از استـــاد اعظمـی ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا
زیر برف
۱۳۹۱/۱۰/۲۸ | نوشته ‌شده توسط حسیـن مختــاری | ( )

به نام خــــــــالق قـلــــم


می نویسم بی هیچ بهانه ای ، نه موضوعی هست و نه هدفی ، موضوع آزاد ، فکر رها ، پرواز فکر مشوش  من  است در رقص دانه های برف. نگاهم را دوخته ام به بازی دانه های برف و با  نزول آن انگار من عروج میکنم ... اما من آنقدر سنگینم که هنوز پا در زمین دارم  و به عرش رفتن کار من نیست.

نگاهم را از آسمان مه گرفته و پر برف به زمین دوخته ام. اینجا هنوز جای من است ، منه در خود گم. رنگ اینجا: سفید سفید سفید  و این قدرت لایزال خداوند است آن همه ی رنگ پاییز در یک رنگی زمستان رنگ باخته . حرف همه لحظه ها سرد است. و باد سلطان قدرتمندی است که شلاقش را خیس کرده بر صورت من فرود می آورد.

از کنار خانه هایی عبور می کنم که زندگی ، محصور میان چهار دیوارش است و دودکشهای به آسمان دست داراز کرده نماد این سر زندگی است. کوچه های روستا خاموش است و تنها رد پای سگی روی برف و آن هم شاید بی حوصله به دنبال تکه نانی یا غذایی بوده است ؛ کوچه هایی که دیگر نشاط بچه ها را نمی بیند. دیوارهای یخ زده  و سرد ، ناودانهای نالان از جفای یخ و قندیل های شاد و دعاگوی خدا که آفتاب نیاید شاید چندی بیشتر زنده باشند.

یکی رد شد از گوشه تصویر چشمانم ؛ آری یک نفر آشنا به هوای دیدن آسمان پر برف ، از ایستادن تاب نیاورد و سوز سرما هدایتش کرد سوی زندگی به چهار دیواری.

درختان تبریزی گرچه از شدت سرما برگ بارشان را به زمین سرد بخشیدند که شاید گرم شود زمینی که ریشه در آن دارند ، خود هنوز استوارند و عجیب سر به آسمان دارند. رودخانه هنوز آهنگ دلنشین بهار و تابستان و پاییز را می سراید نه سرما نه گرما و نه پاییز هیچ یک حریف آن نمی شوند و شاید ....

من گم در خیال کودکی، گم در خیال سرما و گم در خیال مــــادر ....

 اینجا روستایمان است و تقویم و ساعت به وقت همه دنیا می گوید: ساعت 2:00 بعد از ظهر بیست و یکم دی ما سال یکهزار و سیصد و نود یک.



:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا
جـان عــالـم
۱۳۹۱/۰۸/۳۰ | نوشته ‌شده توسط محمـد جمشیدی | ( )
اندیشه پاک
۱۳۹۱/۰۸/۱۹ | نوشته ‌شده توسط محمـد جمشیدی | ( )

بس بگــــردید و بگـــــردد روزگــــار

دل به دنیــــا درنبنـدد هــــوشیــار

 

ای که دستت می‌رسد کاری بکن

پیش از آن کـــز تو نیاید هیچ کـــار

 

آنچــه دیدی بر قــــرار خــود نماند

وینچـــه بینی هــم نمــاند بر قـرار

 

نام نیکـــــو گـــر بمـاند ز آدمـــی

به کـــزو ماند ســـــرای زرنگــــار

 

صورت زیبای ظاهـــر هیچ نیست

ای بـــرادر سیـــــرت زیبـــا بیـــار

 

" حکیم سعدی "



:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا
پاییز هم فرا رسید . . .
۱۳۹۱/۰۷/۱۶ | نوشته ‌شده توسط محمـد جمشیدی | ( )


:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا
گـــذر یک خیــال ناب
۱۳۹۱/۰۷/۰۲ | نوشته ‌شده توسط حسیـن مختــاری | ( )

بسمه تعالی

نانوشته ای از خاطرات دور

سلام من به همه آنهایی که خاطراتشان را در گوشه ذهن پر تشویش شان ورق میزندند و از لا به لای آن همه خاطرات خاطره سبز روستایشان را به یاد می آورند. سلام بی ریا به شما برادران رشید و خواهران خوب و هم محلی های با صفای خودم .

  نگینی به همتا ، خفته آرام بی صدا ،در میان دره ای سبز ؛ روستایمان را می گویم ... کوههای سترگ که پاسبان این زیبای خفته هستند. آرام از میان کوچه های آن رد شویم مبادا هیاهوی بی لطفی مان خواب خوب خاطرات گذشتگان مان را بر هم زند. وقتی آرام از ایستگاه که بالا میایی هنوز هم عمو رضا را میبینی که دارد نفت میدهد. عمو دلاور دارد چپق می کشد و همهمه زنان روستا را بگو که برسر نوبت اول صف ... در گوشم نجوا میکند.( به اطلاع کلیه اهالی محل می رساند که سهمیه قند به شماره کوپن ....) باز هم کوپن قند اعلام شده و باز هم مادرم دارد دو دو تاچهار تا میکند. از ایستگاه پاورچین رد شویم و برسیم در خانه آقا عزیز رمضانی ببینید چقدر زحمت می کشد که جاده به روستا بیایید دل شیر دارد مردی که می خواهد امشب از وسط زمین های مردم جاده باز کند... راستی کمی آن طرف تر صدای برادرش عمو رمضان رمضانی پسر مشهدی علی می آید و دارد با گوسفنداش حرف می زند ببینید چه زیبا بره کوچکش را نوازش می کند بچه هایش همه دنبال کاری رفته اند  وخانمش چه تکاپویی میکند که مبادا بچه بدون صبحانه بیرون بروند. صدای دستگاه سه کار عمو جمال هم هست ... بگذریم. درست وسط محل چشمت را که باز می کنی منظره زیبای گل چال و تپه سر را میبینی ، تلاش است و کار که جریان دارد یکی گندم درو می کند و دیگری جو ، یکی دنبال گاوهایش میدود که به زمین مردم نرود و دیگری با باری از علف از پایین محل از کنار مغازه آقا ابراهیم به سمت ده منه سر بالا میاید. خودش است عمو مشهدی رجب پسر مشهدی حیدر خسته نباشی مومن. پشت سرم عمو علی مغازه اش را باز کرده گوسفند مادر مرده جلوی مغازش اش اینطرف تر کنار تیر برق پا در هوا آویزان است آماده پوست شدن.  عمو محمد پسر عباسقلی دارد با ریش ته کای کوچکش پنبه نخ می کند دوست همیشگی اش عمو علی قاسمی نسب هم کنارش هست خاطراتی دارند این دوبا هم. بیاید مزاحم خلوتشان نشویم ساعت ده صبح سه شنبه است و من می بینم همه مادران و خواهران عزیز که ساروق به دست به حمام میروند و در دل نگران غذای همسر و فرزند هستند حمام شلوغ است و جا هم تنگ اما می ارزد به دید و بازدید و حرف زدن به هر بهانه ای... . دیگر رسیدیم به بالا محله جایی که در آن حضور بیشتری دارم . کودکیم و قد کشیدم ، و بالیدنم در این منطقه از روستا بود. دوستش دارم به اندازه تمام وسعت دنیا و دنیای من همان چل رود است. اینجا عمو علی ماندگار هست عمو مظاهر است عمو ولی هست همه هستند همه شادند همه سر خوشند. کسی دل تنگ نداشتن ها نیست. هر کسی به اندازه ی نگاه خــدا ، قانع است؛ همه در این روستا خدا را می شناسند. می خواهیم طبیعت گردی کنیم در این سفره سبز به درازی چل رو تا نازر.

/**/

     نمیدانم یک ظهر بهاری چل رود  را چگونه در کنج خاطراتت داری. وقتی زیر درخت زردآلو استراحت میکنی و رقص شکوفه های زرد آلو را در نسیم دلچسب بهاری می نگری و بازی نور آفتاب از لابلای شاخه های درخت تو را بر آن وا میدارد که دست دراز کنی و شعاع نور آفتاب را برای یک لحظه بدزدی از لای شاخه ها. بهار اینجا جادو میکند زمین مرده ی زمستان را. گرمای قلب زمین از شادی،  تمام یخها را ذوب میکند. بلبل می خواند ، آرام ندارد حتی شبها. زمین سبز می شود سبز سبز. و چشمه ها به خروش می آیند و نوا سر می دهند آهای اهالی بلند شوید وقت کار است. چندی نمی گذرد صدای بیل وکلنگ از هر گوشه زمین های زراعی به گوش میرسد. اینجا همه راه زندگی را برای  مایه حیات به زمین های های خویش باز می کنند تا تابستان را پر محصول طی کنند. شروع کار است و انگیزه ی زیاد برای داشتن فردایی بهتر .چه زود تابستان رسید هنوز گرم بهار بودیم. تمام درخت ها پر از میوه شده. شاخه های زرد آلو دارد از سنگینی بار می شکند آلبالو ها قرمز شده اند و ترش. چقدر زیباست. کودکانه بود رفتن به باغ مردم وخوردن میوه ها. کودکانه بود فرار از ترس باغبان. کودکانه بود فرار از دست پدر برای نرفتن به علف تراشی . وچه زیبا بود کودکی... . آخر تابستان است و کوچ دوستان مان به شهرها دلتنگم می کند، بهانه می گیرم وای که چقدر ساکت شده. چه شد آن همه هیاهو. مطمئن هستم تا چند سال دیگر کسی در این روستا نخواهد ماند. پاییز آرام در زده و وارد خانه مان شده مادرم می گوید باید بروی مدرسه سال اول من هست و هنوز در مدرسه دلتنگ مادرم . سیب های زرد و قرمز رسیده اند و سبدهای میوه است که به باغ ها می رود.  و شب پاییزی چقدر طولانی می شود فقط یک کانال تلویزیونی آن هم با برفک ، خدایا چه کنیم....؟؟ زمستان لباس عروس برتن زرد روستا پوشانیده و انگار این عروس را آماده کرده که به حجله بهار برود. و آن تبریزی ها ی دور انگار تفنگ داران و محافظان این عروس خوشبختند.

  هم محلی های گرامی از همه چیز به قدر سرسوزنی گفتم آنچه که در ذهن من از کودکی هایم بود با سواد اندکم. شاید خاطرات شما گونه ای دگر باشد اما از این چهارچوب دور نیست . پس بیاییم هر کدام یک خاطره بنویسیم از گذشته و حال... و یاد کنیم از حق دارانمان. معذرت می خواهم از خانواده کسانی که از آنها اسم بردیم ونبردیم. و پوزش می طلبم از همه خاطره هایی که در این دفتر نیامدند. و فاتحه ای بفرستید برای همه درگذشتگانمان.

برادر کوچک شما حسین مختاری



:: موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه هــا